بخشی از رمانِ « خنده در تاریکی » اثر ولادیمیر ناباکوف

مارگو فریاد زد: (( آب دریا خنکه )) و به میان موج ها دوید و وقتی آب به عمق زانوانش رسید، چهار دست و پا در آن افتاد و همانطور غل غل در آب نفس می زد و تقلا می کرد و تا کمر میان کفِ امواج فرو رفته، به پیش رفت. آلبینوس هم شلپ شلپ کنان دنبالش کرد. مارگو که می خندید و آب دهان می پاشید و موهایش را از برابر چشم هایش کنار می زد، با او مواجه شد. آلبینوس کوشید در آب غوطه اش بدهد. بعد قوزک پایش را چسبید. مارگو لگد انداخت و جیغ کشید. زنی انگلیسی که بر صندلی راحتی زیر سایبانی بنفش لمیده بود و مجله می خواند، رو به شوهرش کرد و گفت: (( به اون مردِ آلمانی که با دخترش بازی می کند، نگاه کن. این قدر تنبل نباش ویلیام. بچه ها را بردار و ببر شنا. ))

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم