نگاهی به فیلم آنها را با ملایمت بُکُش Killing Them Softly

نگاهی به فیلم آنها را با ملایمت بُکُش Killing Them Softly

  • بازیگران: براد پیت ـ ری لیوتا ـ ریچارد جنکیس و …
  • فیلم نامه: اندرو دومینیک براساس رمانی از جورج وی. هیگینز
  • کارگردان: اندرو دومینیک
  • ۹۷ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۲
  • ستاره ها: ۰/۵ از ۵

آمریکا

 

خلاصه ی داستان: جکی آدمکشی ست که مأمور می شود فرانک و راسل را که از یک قمارخانه دزدی کرده اند، سر به نیست کند. این در حالی ست که آمریکا دورانِ انتخاباتِ ریاست جمهوری را از سر می گذراند …

یادداشت: فکر می کنم دیگر بدتر و شعاری تر از این نمی شد اوضاع و احوال اجتماعی و سیاسی یک کشور را به نقد کشید و بر سرِ گردانندگان یک کشور فریاد زد. داستان فیلم، البته اگر فرض را بر این بگذاریم که داستان درست و حسابی وجود دارد، در پیش زمینه ی دوران انتخابات اتفاق می افتد. آدم های داستان هر جا که می روند، صدای نامزدان ریاست جمهوری را می شوند/می شنویم که درباره ی امید به آینده ای بهتر، دموکراسی بیشتر، برابری و برادری دادِ سخن می دهند اما در پیش زمینه، هر چه که هست، سیاهی و تباهی و کشت و کشتار است که گاهاً با طنزی تلخ به تصویر کشیده می شود؛ وقتی شلیک کردن به سمت آدم ها مثل رقص باله جلوه داده می شود که تیرها با حرکات آهسته، از داخل سر می گذرند و خون بیرون می پاشد و خرده شیشه، مثل باران بر سرِ قربانی فرو می ریزد؛ انگار همه چیز جنبه ای شاعرانه یافته باشد؛ همچنان که یکی با ملایمت می کشد، یکی هم با ملایمت می میرد. اما مشکلی که این میان خودنمایی می کند، داستان بسیار پخش و پلا و پراکنده ی فیلم است که به هیچ عنوان تواناییِ کشیدنِ بارِ مضمونیِ اثر را ندارد. آدم هایی که در داستان می بینیم، بسیار ناکارآمد هستند و ماجرا حتی تا جایی پیش می رود که بعضی هاشان تأثیری در روند روایتی نمی گذارند که هیچ، شدیداً هم اضافه هستند ( چون می شود تأثیری در روند داستان نداشت، اما اضافه هم نبود ). مثال بارزش، شخصیت میکی ( با بازی فوق العاده ی جیمز گاندولفینی ) ست که جکی ( براد پیت ) او را استخدام کرده تا آدم های مورد نظر را سر به نیست کند، اما میکی از بس غرق در الکل و زن ها ست که اصلاً هیچ کاری انجام نمی دهد و آخر سر هم خودِ جکی مجبور می شود همه ی قتل ها را انجام دهد. در دو سکانس نسبتاً طولانی ای که بین جکی و میکی، یکی در رستوران و دیگری در اتاق هتل می گذرد، میکی آدمی تصویر می شود منفی اما با تمامِ احساسات لطیف انسانی. از آن دست آدم بدهایی که در عین رذالت، رقیق القلب هم هستند و اینطوری ترسناک تر هم جلوه می کنند که اتفاقاً نمونه های فراوانی هم در تاریخ سینما سراغ داریم که شخصیت های ماندگاری شده اند، اما در اینجا، با محو شدن نابه هنگام و بی معنای میکی، عملاً هیچ اتفاقی نمی افتد و بازی خوب گاندولفینی هم اینگونه به هدر رفته حساب می شود. بخش هایی مثل وقتی که راسل، یکی از آن سیاه بختانِ جامعه که از قمارخانه دزدی کرده، با تزریق مواد به عالم هپروت می رود و دوستش را کج و معوج می بیند و صدایش را زیر و بم می شنود، شدیداً اضافه به نظر می رسند و انگار در جهتِ همان شعارزدگیِ بیش از حد فیلم عمل می کنند؛ انگار نویسنده و فیلمساز می خواهند بگویند: (( ببینید چقدر همه چیز افتضاح است! چشمتان را باز کنید و ببینید! )) آقایانی که عادت دارند درباره ی هر فیلمی که اینجا ساخته می شود، به بهای چشم گذاشتن بر مشکلات و موانع، آن را سیاه نمایی بنامند خوب است این فیلمِ البته بد را تماشا کنند تا ببیند معنای سیاه نمایی چیست.

از میان دیالوگ ها: جکی ( براد پیت ): من توی آمریکا زندگی می کنم و توی آمریکا آدم تنهاست.

  بُکُش بُکُش!!!

بُکُش بُکُش!!!

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم