نگاهی به فیلم درهای آهنی Iron Doors

نگاهی به فیلم درهای آهنی Iron Doors

  • بازیگران: الکس ودکایند ـ رونگانو نیونی
  • فیلم نامه: پتر آرنسون
  • کارگردان: استفان مانوئل
  • ۸۰ دقیقه؛ محصول آلمان؛ سال ۲۰۱۰
  • ستاره ها: ۱ از ۵

مدفون

 

خلاصه ی داستان: مردی در یک اتاقک خالی با دری آهنی از خواب بلند می شود …

 یادداشت: باز هم آدمی از خواب بیدار می شود و می بیند در جایی گیر افتاده و راه فرار ندارد. داستانی که حالا انگار کم کم دارد تبدیل می شود به موضوعی لوث و لوس. اینبار، آدم داستان، خودش را در جایی مثل گاوصندوق بزرگ یک بانک می یابد. ابتدا فکر می کند شوخی همکارانش است اما وقتی واقعاً خبری از کسی نمی شود، لحظات جدال با مرگ و زندگی آغاز می گردد. دقایق ابتدایی فیلم خیلی هیجان انگیز و جذاب جلو می رود و حتی با تمهید کارگردان مبنی بر شنیدن صدای مرد، قبل از حرف زدنش  ( voice over)، فضای کلاستروفوبیک و هذیان گونه ی مرد به خوبی به بیننده منتقل می شود؛ ایده ای که متاسفانه جز در همان دقایق اولیه، کاربرد دیگری پیدا نمی کند و به دست فراموشی سپرده می شود. کم کم که جلو می رویم، ضعف ها یکی یکی خودشان را نشان می دهند. ایراد بزرگ و غیرقابل چشم پوشی فیلم جایی ست که هیچ وقت اشاره ای به علت ماجرا نمی شود ( شاید برای دو به شک گذاشتن بیننده و یا حالا شاید واقعاً از روی ضعف داستانی که در هر دو صورت محکوم به شکست است ).  یعنی معلوم نیست چرا این مرد در این اتاقک گیر افتاده. وقتی انگیزه ی عامل این عمل معلوم نباشد، ذهن بیننده هیچ گونه تلاشی برای فکر کردن به اینکه قضیه چیست، نمی کند و در نتیجه همه چیز نابود می شود. مثال های فراوانی هستند که نشان می دهد وقتی عامل چنین کار ترسناکی، مشخص شود، حتماً فیلم بهتری شاهد خواهیم بود، نمونه ی معروفش “اره” ها هستند و فیلم دیگری به نام “دفن شده” که در آنجا مردی در یک گور از خواب برمی خیزد و تمام فیلم تلاش او را نشان می دهد برای بیرون آمدن از آنجا و فرقش البته با این فیلم این است که در آنجا، معلوم می شود چرا و چه کسی مرد را در این گور، دفن کرده و چه نیتی داشته. اینگونه است که تلاش مرد برای بیرون آمدن از آن محیط خوفناک، معنی بیشتری پیدا می کند. بهرحال در اینجا وقتی هم که درها باز می شوند و می فهمیم، هر اتاق به اتاق دیگری راه پیدا می کند که آنهم دری آهنی دارد و انگار آنها در لابیرنتی بی انتها گیر افتاده اند، ماجرا آنقدر فرازمانی و فرامکانی می شود که باور کردنش امکانپذیر نیست. یا مثلاً وقتی می بینیم زن آفریقایی در تابوتی از خواب بلند می شود و یا در اتاق مجاور، آنها گوری می بینند که آماده ی پذیرش مُرده است، بیش از پیش به فضایی سوررئال نزدیک می شویم که هیچ دلیل وجودی برایش ذکر نمی شود و کاربردی در پس معنایی داستان و چارچوب کلی آن پیدا نمی کند. اصلاً چرا زن باید از کشور دیگری باشد؟ گیریم مرد، کارمند بانک بوده ( اینطور که خودش می گوید )، در این صورت زن سیاهپوست در اتاق بغلی چه می کند؟ آیا قرار است تعابیر و تفاسیری جهان شمول داشته باشیم از این موقعیت؟! آیا قرار بوده موقعیتی ازلی- ابدی برایمان به تصویر کشیده شود؟! با چه موادی؟ پایان کار هم، با باز شدن در و ورود آنها به بهشت (؟! ) همه چیز از ریخت و قیافه می افتد. داستانی که خیلی ملموس شروع شده بود ناگهان به جاهای عجیبی کشیده می شود که نه به لحاظ معنایی و نه در چارچوب داستانی، منطقی جلوه نمی کند.

 قهرمان اینگونه داستان ها، در دیگر معنا، با درون خود می جنگند تا به آرامش برسند ...

قهرمان اینگونه داستان ها، در دیگر معنا، با درون خود می جنگند تا به آرامش برسند …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم