نگاهی به فیلم پشت چلچراغ ها Behind the Candelabra

نگاهی به فیلم پشت چلچراغ ها Behind the Candelabra

  • بازیگران: مایکل داگلاس ـ مت دیمون و …
  • فیلم نامه: ریچارد لاگراونس براساس کتابی از اسکات تورسن و الکس تورلیفسون
  • کارگردان: استیون سودربرگ
  • ۱۱۸دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۳
  • ستاره ها: ۳/۵ از ۵
  • این یادداشت روی سایت آکادمی هنر منتشر شده است. (اینجا)

داستانِ بی قلب

خلاصه ی داستان: دهه ی هفتاد آمریکا. اسکات تورسن جوانی ست همجنسگرا که در یک کلوپ شبانه، با پیانیست معروف و ثروتمندی به نام لیبراچی آشنا می شود. لیبراچی که به او علاقه مند شده، به خانه دعوتش می کند و این سرآغاز یک رابطه ی پر فراز و نشیب است …

یادداشت: فیلم از روی کتابی نوشته ی اسکات تورسن نوشته شده که شرح رابطه ای واقعی بین او و یکی از معروفترین پیانیست های همجنسگرای دهه ی هفتاد آمریکاست. داستان با اسکات شروع می شود و نویسنده، تنها با سه سکانس، برای او شخصیت پردازی می کند: در سکانس اول، او در یک کافه ی متعلق به همجنسگرایان نشسته است و دوربین از پشت به او نزدیک می شود که اینگونه خیلی سریع متوجه غیرمعمول بودن تمایلات وی می شویم. در سکانس بعدی، او را در حالی می بینیم که دارد سگ ها را برای بازی در یک صحنه ی فیلم آماده می کند و به این شکل، شغل او که تربیت حیوانات است، برای بیننده روشن می شود و اتفاقاً همین موضوع، دلیلی می شود برای ادامه ی رابطه اش با لیبراچی. چرا که لیبراچی سگ مریضی دارد که اسکات قول می دهد درمانی برایش پیدا کند. در سکانس سوم، او را بر سر میز غذا و همراه پیرمرد و پیرزنی می بینیم که معلوم است پدر و مادر واقعی اش نیستند و وقتی هم که از دیدار مادرش امتناع می کند، کاملاً در جریان روابط خانوادگی اش قرار می گیریم. سودربرگ با دوربینی سیال و تصاویری که برای تداعی کردن آن دوران آمریکا، کمی مه گرفته به نظر می رسند تا بسیار مسحورکننده تر جلوه کنند، داستانش را با شیرینی خاصی روایت می کند. سیر فراز و سپس نشیب در رابطه ی اسکات و لیبراچی بسیار خوب طراحی شده و شدیداً بیننده را درگیر می کند طوریکه تقریباً مدت زمان طولانی فیلم آنچنان حس نمی شود. در هر صحنه از فیلم نامه، تقریباً یک واقعیت از رابطه ی این دو نفر گفته می شود تا اینگونه، داستان، جذاب باقی بماند، پله به پله شکل بگیرد و به ایستگاه نهایی اش برسد؛ جایی که قرار است لیبراچی، همانطور که از ابتدا  نشانه هایی بر این موضوع در فیلم گنجانده شده بود، از رابطه اش با اسکات دست بردارد، مردان دیگری را وارد زندگی اش بکند و اسکات را مانند یک بیمار واگیردار از خانه اش بیرون بیندازد و چیزی از اموالش را هم به او ندهد. اما مشکل بزرگ کار در نامتمرکز بودن داستان است. می خواهم بگویم معلوم نیست فیلم روی چه چیزی تمرکز می کند. از یک سو، اسکات را داریم که با توجه به گفته های خودش، در یتیم خانه بزرگ شده و دچار تمایلات همجنس خواهانه است ( و جلوتر متوجه می شویم که او دوجنس خواه است؛ یعنی به زن ها هم تمایل دارد ) و از سوی دیگر لیبراچی را می بینیم که به رغم شهرت و ثروت فراوانی که دارد، تنها و بی پناه می نماید و به دنبال کسی است که حرفش را بفهمد و شنونده ی واقعی حرف های او باشد. او هم مثل هر هنرمند دیگری که دچار تناقض هایی در روح خود هستند، دچار تناقضاتی ست که او را بیش از پیش دچار انزوا می کند. این دو وقتی به هم می رسند، انگار نیمه ی گم شده ی خود را پیدا می کنند و مشکل اصلی فیلم هم از همینجا شروع می شود. در طول این رابطه، نویسنده و فیلمساز، روی هیچ چیز تمرکز نمی کنند. می خواهم بگویم یک نخ تسبیح اصلی وجود ندارد.

داستان فیلم تقریباً گسترشی غیرخطی دارد یعنی اتفاقات بر مبنای روابط سببی، کنار هم چیده نشده اند. مثال می زنم: لیبراچی به اسکات می گوید که از دست مردی که با او زندگی می کند و شریک کنسرت هایش هم هست، خسته شده و می خواهد او را بیرون کند. کمی جلوتر، اسکات اعتراف می کند که دوجنسگراست. کمی جلوتر، کارلوچی، مستخدم زن نمای خانه، به اسکات تذکر می دهد که لیبراچی در نهایت او را هم مثل خیلی از مردان دیگر، بیرون خواهد انداخت. جلوتر، لیبراچی برای جوان ماندن، جراحی پلاستیک می کند و اسکات را هم مجبور می کند جراحی کند تا شبیه او شود. جلوتر، لیبراچی اسم اسکات را به طور قانونی وارد وصیتنامه ی خود می کند تا بعد از مرگش ارثی هم به او برسد. کمی جلوتر، اسکات با داد و فریاد به لیبراچی ابراز می کند که از این طرز زندگی خسته شده و می خواهد برود بیرون و مردم را ببیند. جلوتر، لیبراچی از این شاکی ست که چرا اسکات نمی گذارد او گاهی فاعل باشد و اسکات می گوید که از مفعول بودن تنفر دارد ( به خاطر همان تمایلاتش به جنس مونث ) و … . این تکه ها، اتفاقاً خیلی هم خوب کنار هم چیده شده اند اما در این میان، قلب داستان گم شده است. نویسنده به تمام زوایای این رابطه ای که از همان ابتدا هم پیداست رو به زوال خواهد رفت، سرک کشیده اما در پس زمینه ی این رابطه، هیچ نکته ی دیگری را نشان نداده است. مشخص نیست داستان قرار است درباره ی زندگی از هم پاشیده ی هنرمندی باشد که به خاطر تمایلات نامعمول و زندگی خاصش به ایدز دچار می شود و در نهایت می میرد یا درباره ی جوانی به نام اسکات باشد که زندگی روی خوشی به او نشان نمی دهد و انگار به مثابه تمایلات دوگانه اش، همیشه باید جایگاهی نامشخص از لحاظ هویتی در جامعه داشته باشد؟ انگار داستانِ فیلم، هر دوی این ها هست و در عین حال، هیچ کدام نیست! جایی که لیبراچی اصرار می کند اسکات عمل جراحی بکند تا شبیه او شود، احساس می کنیم قرار است آن مفهوم اصلی داستان در اینجا شکل بگیرد. وقتی هم که یک بار، یکی از طرفداران لیبراچی از اسکات سئوال می کند (( شما پسرش هستی؟ ))، به عنوان بیننده امیدوارتر می شویم که قرار است اسکات به عنوان شخصیت اصلی داستان، نمایانگر جوانی باشد که جایگاه خود را در جامعه و بین آدم های دور و برش گم کرده است؛ او دیگر خودش هم نمی داند باید معشوقه ی لیبراچی باشد، پسرش باشد، همدمش باشد یا چیزی دیگر. همچنان که تمایلات جنسیِ او بین زمین و هوا معلق مانده، انگار هویت او هم همینطور نامشخص و بی سرانجام مانده است؛ نه جامعه قبولش دارد و نه اطرافیان. اگر همین مضمون پر رنگ تر می شد، فیلم از سطح ظاهری رابطه ی عاشقانه ی دو مرد، به سطح عمیق تری می رفت و ماندگاری اش را در ذهن بیشتر می کرد. اما نویسنده کمی بعد از این موضوع هم می گذرد و به موضوع دیگری ورود می کند و در نهایت، سکانس پایانی آب پاکی را روی دستمان می ریزد: اسکات در مراسم تشییع جنازه ی لیبراچی شرکت می کند و ناگهان مثل تئاتر، محراب کلیسا، تبدیل به  صحنه ی اجرا می شود و لیبراچی پشت پیانو می نشیند و شروع می کند به نواختن. این پایان گرچه پایان بسیار هوشمندانه ای از لحاظ کارگردانی ست اما با نگاهی دقیق تر، متوجه خواهیم شد فیلمی که با اسکات و زندگی او شروع شده، ناگهان با لیبراچی و زندگی بهم ریخته اش به اتمام می رسد و جالب اینجاست که سازندگان، لحنی دلسوزانه ای هم نسبت به لیبراچی به خود گرفته اند، در حالیکه تا قبل از این سکانس، نسبت به هیچ کدام از شخصیت هایشان جبهه گیری نکرده بودند.

نمی شود از فیلم حرف زد اما از بازی هوشمندانه، ظریف و پرقدرت مایکل داگلاس در نقش یک همجنسگرا که حرکات و رفتار زنانه ای دارد، نگفت. نوع حرف زدن و کشیدن کلمات، راه رفتن، حرکت سر و دست ها، عشوه آمدن های ظریفش، باعث شده او را در نقش یک مرد متمایل به مردها، خیلی راحت بپذیریم، در حالیکه هیچگاه به ورطه ی مضحکه نمی افتد.  او مثل همیشه نشان می دهد که مانند پدرش، بازیگر بسیار بزرگی ست.

لیبراچی و اسکات در فیلم ...

لیبراچی و اسکات در فیلم …

لیبراچی و اسکات در واقعیت ...

لیبراچی و اسکات در واقعیت …

یک دیدگاه به “نگاهی به فیلم پشت چلچراغ ها Behind the Candelabra”

  1. damoon می‌گه:

    ممنون از امانت داری تان.

Trackbacks/Pingbacks

  1. پشت چلچراغ | پایگاه اطلاعات سینمایی دگرباشان - […] نقد منتشر شده در وبسایت سینمای خانگی من-دامون قنبرزداه […]

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم