نگاهی به فیلم بهترین پیشنهاد The Best Offer

نگاهی به فیلم بهترین پیشنهاد The Best Offer

  • بازیگران: جفری راش ـ جیم استرجس ـ سیلویا هوکس و …
  • نویسنده و کارگردان: جوزپه تورناتوره
  • ۱۳۱ دقیقه؛ محصول ایتالیا؛ سال ۲۰۱۳
  • ستاره ها: ۳/۵ از ۵

اصل یا اصیل؟

خلاصه ی داستان: ویرجیل اولدمن، مدیر ثروتمند یک حراج هنری و متخصص ارزشگذاری آثار هنری، از سوی دختر جوانِ مشکوکی، مأمور می شود تا ارثیه ی هنگفتی را که از پدر و مادرش به او رسیده، ارزشگذاری کند. دختر خودش را پشت دیوارهای قطور خانه مخفی کرده و حاضر نیست، چشم اولدمن به او بیفتد. اولدمن، هر روز مشتاق تر و مشتاق تر، تلاش می کند تا دختر را از اتاقش بیرون بکشد …

یادداشت: از ویرجیل اولدمنِ ابتدای فیلم تا ویرجیل اولدمنِ آشفته ی میانی فیلم، فاصله ی زیادی وجود دارد که باعثش عشق است. البته همین ابتدا باید تأکید کنم که این عشق، در نظر این مردِ پیرِ عبوس، نه آن معجزه ی اثیری، که بیشتر به معنای جسمانی اش است. فلاش بکی که از ذهن او می بینیم و طی آن دختر جوان و خودش، در بستر، به هم پیچ و واپیچ می خورند، نشانگر حس بیدار شده ی پیرانه سرِ اوست که جنبه ی جسمی اش، فراتر از آن حس اثیری اش، او را گرفتار کرده ( این میان البته آدم های بدبینی هم پیدا می شوند که لابد خواهند گفت مگر عشق غیر از این چه می تواند باشد؟! ) و نکته اینجاست که ما هیچ گاه متوجه نمی شویم این افکارِ هوس آلود، در واقعیت هم اتفاق افتاده یا تنها خیال این پیرمرد است. هر چه که هست، عشق در نظر او، با آن زندگی یکنواخت و احساسات سرکوب شده، بیشتر جنبه ای جسمانی دارد تا روحانی و عاطفی. اولدمن، پیرمردِ خشک، سرد، عبوس، ترسان از ارتباط با زن ها ( احترامی که برای زنا قائلم، برابر ترسیه که همیشه ازشون داشتم )، مدیر ثروتمند حراج آثار هنری ست که فقدان یک عشق اصیل و واقعی ( که گفتم جنبه ی جسمی اش چربش بیشتری دارد ) در زندگی سرد و یکنواختش را بروی تابلوهای پرتره ی زنان زیبایی جستجو می کند که در اتاقک مخفی خانه ی بزرگش جمع کرده است. لذت او، ورود به آن اتاقک، نشستن جلوی تابلوها و گرداندن چشم هایش روی چهره هایی ست که گرچه اصل هستند اما نمی توانند جای یک عشق اصیل را پر کنند. ویرجیل کم کم در رابطه با کلرِ پشت پرده است که از لاک خود بیرون می آید و طعم زندگی واقعی را می چشد. ابتدا، ماجرا یک کنجکاوی ساده است ( برای ما هم ): چرا کلر خود را نشان نمی دهد؟ او چه شکلی ست؟ پشت آن دیوارها چه می کند؟ و چطور روزگار می گذراند؟ اما این سئوال ها، کم کم جای خودشان را به عشق ( شاید باید خواند هوس ) می دهند و تجربه ای جدید آغاز می شود. ویرجیل اولدمنِ سرد و عبوس، تغییر می کند. او که عین همان عتیقه هایی که جزوی از زندگی اش هستند، در دنیایی قدیمی و کهنه روزگار می گذراند، تا حدی که با مظاهر تکنولوژی مثل موبایل هم مخالف است و هیچ وقت به آن دست نمی زند، وقتی دچار عشق کلر می شود و او را گم می کند، آشفته و عصبی، هندزفری به گوش، هم حراج هنری را مدیریت می کند و هم از طریق موبایل از بقیه خبر می گیرد که کلر را پیدا کرده اند یا نه. مقایسه ی تفاوت سر و وضع او در ابتدای فیلم با این صحنه، با آن سر و وضع بهم ریخته و آشفته، گواه این است که چه بلایی سر او آمده.

تورناتوره با چینش خوب صحنه ها و اتفاقات، داستان جذابی را برای تماشاگر تعریف می کند. تا یک جایی ما را مشتاقِ دیدنِ کلر نگه می دارد و اینکه این پرسش را در ذهنمان می نشاند که مشکل او چیست. این در حالیست که با داستانک فرعی آن روبات سخنگو، که ویرجیل تکه تکه قطعاتش را در خانه ی کلر پیدا می کند و آن را به رابرت، دوست جوانِ جاعلش می سپارد تا آن را سر هم کند، بیننده را مشغول نگه می دارد تا هم کلیت داستان پر و پیمان تر باشد و هم در نهایت ارتباط تماتیکی بین این داستانک و کلیت اثر برقرار شود که در انتها شاهدش خواهیم بود. گرچه بلایی که قرار است سرِ ویرجیل بیاید، نقشه ای که برایش پیاده شده جای شک و شبهه باقی می گذارد و کمی گنگ است و همچنین ساخته شدنِ تدریجی آن روبات سخنگو، آنقدرها منطق خوبی ندارد و به کلیت کار هم چندان نمی چسبد.

ویریجل اولدمن، استاد خبره ی تشخیص اجناس هنریِ اصل از بدل است. کافیست حتی با چشم غیر مسلح یک نگاه بیندازد تا تشخیص بدهد یک تابلوی نقاشی اصل است یا فرع. اما همین مردِ سفت و سخت و دقیق، آنجا که فکر می کند به آن اصلی رسیده که همیشه دنبالش بوده، ناگهان ورق برمی گردد. عقده های سرکوب شده ی او در قبال ارتباط با زنان، با دیدن دختری زیبا، چنان ناگهان چشم هایش را کور می کند که دیگر تشخیص سره از ناسره را از دست می دهد. تورناتوره با چرخش انتهایی اثر و کشاندن ماجرا به سمت یک غافلگیری بامزه، دست ما را برای این ارجاعات فرامتنی باز می گذارد تا در پس زمینه ی این داستان غافلگیرکننده، به تم درخور توجهی هم برسیم.

در میان زن ها مورد علاقه ...

در میان زن های مورد علاقه …

۲۳ دیدگاه به “نگاهی به فیلم بهترین پیشنهاد The Best Offer”

  1. melisa می‌گه:

    فیلمش جالب بود

  2. احسان می‌گه:

    به هیچ وجه قابل مقایسه با سایر آثار جناب تورناتوره( همچون مالنا، سینما پارادیزو و افسانه ۱۹۰۰) نبود. فیلم بعد از یه سکانسی قابل پیش‌بینی بود. ولی در کل ارزش دیدن را داشت.

  3. گیسو می‌گه:

    فیلم یک سری اشکالات داره که باور پذیری رو سخت میکنه٬ اگه‌‌ اونها نقشه ای با اون همه هزینه کشیدن با دقتی به اندازه چرخ دنده های کوچک چرا راجع به کافه رو به رو یه کاری نکردن اگه ویرجیل یه بار سوال می کرد که کل نقشه اونها از بین رفته بود.در مورد پیر مرد هم دلیل قانع کننده ای راجع به عدم ارتباطش با زنها تا اون سن ارایه نمیشه.اما با همه این حرف ها فیلم نقاط قوت هم داراست از جمله صحنه های زیبا امیخته به ‌اتار هنری بخصوص که بدونید یک سری از تابلوها اصل هستند و برای این فیلم از موزه ها به امانت گرفته شده اند.و البته موسیقی بسیار گوشنواز و بازی فوق العاده جفری راش. با احسان موافقم که ارزش دیدنش رو داره.

  4. سارا می‌گه:

    من تازه این فیلم رو دیدم، فیلم خوبى بود،حوصلمو سر نبرد،ولى همون طور که دوستان گفتن اشکالاتى داشت. مثلا اونجایى که اولدمن پشت مجسمه قایم شده بود و کلیر داشت با تلفن صحبت میکرد و میگفت میترسى عاشق اون شده باشم،اولدمن با اون هوشى که تااونجاى فیلم نمایش داده شده بود،باید شک میکرد و یک قسمت دیگه هم که براى من نا مفهوم بود اینه که به چه دلیل اون شب بارونى به اولدمن حمله میکنن؟! ولى براى اولدمن دلم خیلى سوخت،درسته که کلاهبردار بود ولى…. و در آخر خطاب به آقاى اولدمن: ترک عادت موجب مرض شود!! ؛)

    • فرشاد می‌گه:

      دوست عزیز
      راجع به اون ایرادی که وارد دونستید باید عرض کنم،
      در اون سکانس که گفتین پشت مجسمه قایم شده بود.. اگر دیالوگ ها رو دوباره بررسی کنید ، می بینید که اتفاقا کلیر از حضور اولدمن آگاهه.. و دیالوگ های خوبی میگه.. این که مرد خوبیه.. قابل اطمینانه.. و بعد که از تیررس دوربین دور میشه، صدای شکستن میاد..که مثلاً باز بدلیل ضعف به خودش آسیب رسونده..

      و راجع به اون سکانسی که گفتین چرا بهش حمله کردن ..خب دلیلش بدیهیه.. که مثلاً کلیر بخاطر عشقش به اولدمن، بر فوبیاش غلبه کنه.. که یعنی بخاطر اولدمن بعد از این همه سال..یهو اومده بیرون.. و بعد درمون شده.. باید به یه طریق دراماتیک، پازل عشقیشون کامل میشد تا بره پیش اولدمن زندگی کنه. تا مورد اطمینان قرار بگیره..تا کلیر بتونه به اون اتاق دسترسی پیدا کنه. در واقع اون چند نفر رو همین تیم کلاه بردار اجیر کرده بودن.

    • رضا می‌گه:

      دلیل حمله که مشخصه … جزئی از نقشه بود تا دختره ثابت کنه که واقعا عاشق پیرمرد هست و حاضره بخاطر نجات دادنش ترس خودش را کنار بذاره … ولی برای من نقطه مبهم داستان رابرت هست که از کجا میدونسته راش، اون تابلوها را خریده و یه کلکسیون داره و اینکه هیچ وقت اشاره نشد که آشنایی رابرت و پیرمرد از چه مدتی شروع شده … در کل فیلم خوبی بود و اون صحنه ای که پیرمرد وارد اتاق میشه و میبینه خالیه و یه سکوت، عالی بود … شکست عشقی و دزدیده شدن تمام آن چیزهایی که سالها توی خلوتگاه ذهن و قلبت برای یک عشق پنهانش کردی واقعا روایت زیبایی بود

      • nastaran می‌گه:

        رابرت هم جز هنرپیشه هاى استخدام شده براى این نقشه بود در اصل بیلى اون تابلوها رو به سرقت برد چون سالها کمک کرده بود که تابلوها جمع اورى بشن تو اخرین خراى هم به اولد من گفت دلم برات تنگ میشه یعنى دیگه نمیبینمت

  5. محمد می‌گه:

    تنها تفاوتی که با زن ناشناخه داشت استفاده از عشق بود(البته در زن نا شناخته هم بود ولی کم رنگتر و از نوعی دیگه)..قطعا انتظار خیلی بیشتر از این رو داشتم …کاملا قابل پیش بینی بود.در تمام مدت فیلم یعنی از دقیقه ۳۵ به بعد تنها منتظر بودم تا ببینم کدو یکی از این سه شخصیت یعنی همکار جفری راش و اون دختر مثلا مرموز و پسره قراره مجموعه نقاشیهای جرجیل رو بدزدن….اگرم نخوام خیلی خط داستان رو جدی بگیرم باید بگم که نه بازیها خوب بود نه شخصیت پردازیها و نه حتی تعلیق ها…در ضمن به هیچ عنوان پردازش خوبی بر روی شخصیت جرجیل نشده بود . شخصیت ها مثل یه نقاشی ساده و بچگونه روی کاغذ اومده بودن و فقط شکل داشتن نه جزئیات و محتوا ..در کل میشه گفت مثل یک نقاشی ساده کم محتوا و تقلبی(بر حسب زن ناشناخته)و کم ارزش بود..فروخته شد.
    تمام……………..

  6. محمد می‌گه:

    البته تورناتوره اسطوره منه و تمامی کارهاش رو از صمیم قلب دوست دارم مخصوصا every bodys fine

    • فرشاد می‌گه:

      دوست عزیز.. kirk jones کارگردان every body”s fine هست.. خیلی بده که این رو راجع به اسطورت نمیدونی.. و البته به همین راحتی، کل ارزش فیلم رو بدون هیچ تحلیل خاصی کلاً زیر سوال میبری و پوچ میکنی. بدون تحلیل و نقد ساختارگرایانه و معنایی، نمیشه یک اثر رو بالا یا پایین برد. وگرنه اظهار نظر میشه چیزی در حد این جمله: من این غذا رو دوست ندارم، چون غذاییه که دوستش ندارم و ازش خوشم نمیاد و البته باب میلم نیست و مهم تر از همه اینکه مورد پسند من نیست. .

      امیدوارم واضح بوده باشم. . راجع به سینمای تورناتوره، با فکر صحبت کنید..نه زبان.

      • نازنین می‌گه:

        با اینکه با سایر حرفاتون موافقم تا حدی، ولی باید اشاره کنم که این فیلمی که شما فرمودید با بازی روبرت دنیرو و کارگردانی kirk jones هست ولی تورناتوره هم فیلمی به همین نام داره که حدود ۲۰ سال قبل از این اثری که گفتید ساخته شده!!

  7. پیام می‌گه:

    به نظر من باید فیلم رو بدون هیچ خلاصه ای از داستان نگاه بکنی
    اگه خلاص داستانش رو بخونی فیلم جذابیتش رو از دست میده
    پس بدون دید قبلی از فیلم ,تماشا کنید.فیلم خوبی بود.

  8. علی می‌گه:

    فیلم خوبی بود، البته قابل پیش بینی که بنظرم این ضعف نبود و یجورایی می خواست نابودگری این مدل عشق یا هوس رو نشون بده که داد، شخصیت اولدمن رو میشه با شخصیت دنیرو در کازینو هم مقایسه کرد، رو به زوال رفتنش رو به خاطر این مدل عشق

  9. سما می‌گه:

    اول اینکه پیام فیلم خوب نبود
    “اگه تا الان عادت کردی به تنهایی و بی اعتمادی ، سعی کن باقی عمرت رو هم تو تنهایی بگذرونی چون حتی اصیل ترین عشق ها هم ممکنه قلابی از آب در بیان”

    دوم از موسیقی و فیلمبرداری شاعرانه این فیلم خیلی خوشم اومد و صرف نظر از داستان (که ای کاش در پایان جور دیگه ای رقم می خورد) از تم خوب و هنری و دراماتیک فیلم خیلی خوشم اومد.

    سوم با سه دلیل میتونیم بگیم که هر سه نفر یعنی اون تعمیرکار جوان و شریک کاریش و خود دختر تو این سرقت دست داشتند .ولی چرا؟؟؟؟
    ای کاش انگیزه ای حداقل از جانب شریک این فرد مطرح میشدو

    چهارم وقتی گروهی اینقدر پول دارند که اون همه عتیقه و وسائل گرانبها توی اون ویلا برای خودشون دارن . پس نباید عقده ی به چنگ آوردن اون تابلوها رو داشته باشند چون خود اون اجناس هم از نظر ارزش دست کمی از اون تابلوها ندارند!!

    • nastaran می‌گه:

      رابرت و همکاراش یه گروه سینمایى بودن که اون خونه رو اجاره کرده بودن پس قاعدتا اون وسایل هم همشون یه جورایى اجاره اى و جز کاراى سینمایشون بوده و البته ارزش اثار ربوده شده خیلى بیشتر از اینا بود ، گمان من این بود که همکار اولد من یعنى همون بیلى اینهمه سال براش کار کرده بود و بارها بهش گفته بود که اثار منو هم ببین و اولد من خیلى انگار قبولش نداشت اینم یه جور عقده شده بود براى بیلى و انگیزه اى براى تلافى

    • رضا می‌گه:

      پیام فیلم رو به طور کاملن شخصی فهمیدی سما جان! بی شک این فیلم پرلایه محدود به یک پیام، “مخصوصن پیامی که شما دریافت کردید” نخواهد بود!

  10. samira می‌گه:

    فیلم تاثیرگذاری بود ، اینکه در هر شرایطی باید همه جوانب رو در زندگی بررسی کنی و زود تحت تاثیر قرار نگیری ، واینکه اینقدر احمق نباشی که جدای از موقعیت سنی که در آن قرار داری دست به کارهای احمقانه و بچه گانه بزنی! اینکه گاهی با یک غفلت ساده و بی احتیاطی ولنگارانه کل زندگیتو بر باد میدی …
    حرف زیادی برای گفتن داشت و جدای از همه ی کاستی های فیلم من واقعا لذت بردم!

  11. بهزاد می‌گه:

    دوستان بیایید فکر کنیم الدمن نقاشی هاش رو نگه می داشت و وارد رابطه عشقی نمی شد… بعد می مرد و هیچ! بلاخره دیر بود اما طعم عشق و … رو چشید. خودش هم رازی بود وگرنه میرفت پیش پلیس. در آخر من هم جای اولدمن باشم حاضرم دوباره اگر رو نقطه اول برگردم دوباره همین مسیر گول خوردن رو ادامه بدم.

  12. هستی می‌گه:

    فیلم خوبی بود. هرچند خیلی جای کار داشت.
    مثلا معمولا کسی که داره در ظاهر با کسی دوستی می کنه ولی در باطن باهاش دشمنه (مثل رابرت) معمولا یه جایی خطایی ازش سر میزنه که بیننده بهش شک کنه. و این طوری فیلم جالب تر میشه – چون اگه چنین چیزی نباشه خلاصه ی فیلم تا قبل از نقطه اوجش میشه :‌آقای اولدمن با یه مهندس جوون باهوش معصوم و بیگناه دوسته – ولی اگه رفتاری از رابرت سر بزنه که بیننده بهش شک کنه و تشویق بشه که حوادث فیلم رو به هم ربط بده و فیلم براش جذاب تر میشه. البته من مخالف این نیستم که هر فیلم آخرش باید یه غافلگیری داشته باشه ولی غافلگیری این فیلم یکم نسبت به رفتار شخصیت ها عجبیب بود.
    و این که رابطه عشقی آقای اولدمن و کلر اون قدر پررنگ نبود که باور کنیم اولدمن به خاطر عشقی که چشیده، رابرت و کلر رو به پلیس لو نده.
    و این که اگه روی داستان اون روبات بیشتر کار می کردن و ربطی به عشق بین اولد من و کلر پیدا میکرد بهتر بود. – چون این شکلی داستان روبات و عشق مثل دوتا داستانک جدا از هم واقع شدن – البته روبات توی صحنه ای که اولدمن با تابلو های دزدیده شده مواجه میشه هم هست که وقتی ربطش رو با رابرت می فهمیم بازم تصدیق اینه که اصلا به شخصیت رابرت نمیخورد که به اولدمن خیانت کنه.
    اون بخش گم شدن کلر هم به نظرم بی معنی بود.
    البته اینا همش نظر منه و هر کسی نظر خودش رو داره.
    شاید به نظر یه نفر این فیلم شاهکار باشه.

  13. mohammadreza می‌گه:

    Film k awli bud,vli y noghteye ebham tu zehnam mund.ink dus2khtare robert hm jozve naghshe byd ya khyr.chon esme klyr ro b oldmn mge,.motevajjeh shodm k hadafe kargardan az inkar in bud k bge hushe dele farzane ba eshgh raft o az in sohbata v khodsh nmkhst bavar kone hmchin chzio.vli maalum nshod k ba una bude ya khyr.tu in sahne i k 4tayi tu resturan hstn,ngahe robert v gf esh mashkuke.ychze dg,keyki k az tarafe rsturan v3 oldmn avordn,khyliii haghir bud.dar kol awliiii bud

  14. عبداله می‌گه:

    فیلم خوبی بود ولی چون کارهای الدمن براش عادت شده بود این عشق اون را دگرگون کرد حتی دیگه موهاش را رنگ نکرد بخاطر دختره
    ولی در کل ارزش دیدن را داشت

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم