نگاهی به فیلم دو اسلحه ۲Guns

نگاهی به فیلم دو اسلحه ۲Guns

  • بازیگران: دنزل واشنگتن ـ مارک والبرگ ـ پائولا پتون و …
  • فیلم نامه: بلیک مسترز براساس رمان گرافیکی استیون گرانت
  • کارگردان: بالتازار کُرماکور
  • ۱۰۹ دقیقه؛ محصول آمریکا؛ سال ۲۰۱۳
  • ستاره ها: ۳ از ۵
  • این یادداشت روی سایت « یک پزشک » منتشر شده است. ( اینجا )

بوی پول

خلاصه ی داستان: بابی و استیگ بر ای انتقام گرفتن از پاپی، رئیس خطرناک و ثروتمند یک باند خلافکار مکزیکی، تصمیم می گیرند، بانکی که او در آن جا پول هایش را می خواباند، را بزنند. آن ها به راحتی هر چه تمام تر این کار را می کنند اما وقتی استیگ، بابی را زخمی و با پول ها فرار می کند، ماجرا بسیار پیچیده و چیزهایی رو می شود …

یادداشت: سکانسِ یکی مانده به آخرِ فیلم، جایی که همه ی جناح ها برای رسیدن به چهل میلیون دلار دور هم جمع شده اند ، می تواند به خوبی نشاندهنده ی حکمرانی بی چون و چرای پول در مناسبات انسان های امروزی باشد. همه حضور دارند در این جمع: نماینده ای دولت آمریکا، مرد خشن بی رحمی به نام ارل، نماینده ی خلافکاران، یعنی پاپی، رئیس باند مواد مخدر، نماینده ی ارتش آمریکا، ارل، افسر نیروی دریایی. همه هستند و در این بلبشو، همه به دنبال چهل میلیون دلاری اند که در این دنیای وانفسا، روابط بین آدم ها را تعریف می کند؛ صحنه، صحنه ی بامزه ای ست، همچنان که خودِ فیلم. آدم بدهایش، از روی عمد، کارتونی پرداخت شده اند تا لحن کمیک اثر به قول معروف « در بیاید » که تا حدودی هم « در آمده ». استیگ و بابی، به عنوان دو شخصیت اصلی داستان، ابتدا با هم از درِ مخالفت در می آیند، به یکدیگر نارو می زنند و از هم فرار می کنند، اما هر چه جلوتر می روند، تازه می فهمند ( ما هم همینطور ) که فقط یکدیگر را دارند. دنیای دور و بر آن ها پر است از خیانت و دسیسه که آدم هایش فقط بوی پول را حس می کنند. دنیایی که فیلم ترسیم می کند، با توجه به لحن کمیک داستان، آنقدر مضحک است که حتی افسر ارشد نیروی دریایی که پول ها را دزدیده و در این راه از استیگ سوء استفاده کرده، حالا که پول ها دست استیگ افتاده، یار و یاور او می شود تا از این سفره ای که پهن است، بالاخره نصیبی ببرد. این دقیقاً همان چیزی ست که در جامعه ی به اصطلاح متمدن امروزی هم شاهدش هستیم: روابط انسان ها، آرزوهایشان، دغدغه هایشان و خیلی چیزهای دیگر، براساس پول است که تعریف و بازتعریف می شود. حتی در میانِ آدم های داستان، نزدیک ترین فرد به بابی هم، خیانتکار از آب در می آید؛ در اواسط کار است که متوجه می شویم دبی هم همدست افسر نیروی دریایی بوده، یعنی در واقع در این دنیای عجیب و غریب، همه از پشت خنجر می زنند. ( هر چند دبی در آخر، شاید از روی عذاب وجدان، تصمیم می گیرد به بابی کمک کند ) اینگونه است که کم کم، در انتها، استیگ و بابی، با هم همراه می شوند و پی می برند که فقط همدیگر را دارند و بس.

فیلم با دیالوگ هایی بامزه و سکانس هایی تارانتینویی، مثل آنجا که استیگ و بابی، برای رد گم کردن، رستوران جلوی بانک را آتش زده اند و در حالیکه شعله، تمام رستوران را دربر گرفته، آن ها بر سرِ میزان دستمزد مستخدم چانه می زنند، توانسته تا حدودی جذابیت خود را حفظ کند و سرپا بماند. اما با توجه به مضمونِ آشکار، اخلاقی و خوب فیلم، به نظر می رسد اگر خطوط داستانی، محکمتر بود، منطق بیشتری ـ حتی با توجه به فضای شاد و کمیک اثر ـ بر آن حکمفرما بود و اینگونه پُر نبود از آدم های مختلف، فیلم بهتری را شاهد می بودیم. فیلم نامه نویس با توجه به شلوغیِ بیش از حدِ داستان، در به سرانجام رساندن آدم هایش و نتیجه گرفتن از آن ها، موفق نیست. به عنوان مثال نگاه کنید به دبی، پلیسی که با بابی همکاری می کند و به نوعی معشوقه ی اوست. آشکار شدن رابطه ی او با آن افسر نیروی دریایی، بسیار سطحی و ساختگی جلوه می کند که هر چند در جهت رساندن پیام اثر و نشان دادن دنیای پر از تزویرِ نویسنده، کارایی دارد اما در سطح داستانی، گره ای را باز نمی کند و تأثیری در آن نمی گذارد. اما در عین حال، جزئیات خوبی هم در داستان دیده می شود که علاوه بر هر چه بامزه تر کردنِ فضای فیلم، در روند روایتی هم تأثیرگذار هستند. مثال بارزش پیش زمینه ای ست که برای مهارت استیگ در تیراندازی نشان داده می شود تا در ادامه، وقتی او به بابی شلیک می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد، همانطور که خودش هم در آخر به بابی می گوید، متوجه باشیم که او می توانست قلب بابی را هدف بگیرد اما هدف گرفتن دستِ او، در واقع از روی عمد بوده نه خطا رفتن تیرش. یا مثلاً سرنخِ پیدا کردن پول ها توسط بابی هم با یک نشانه ی بسیار ریز انجام می گیرد که در ابتدای داستان، پیش زمینه اش برای ما چیده شده: انگشتر دبی؛ در ابتدا می بینیم که دبی با سر و ته کردن انگشتر در دستش به بابی علامت می دهد که با او به اتاق متل برود. در واقع این حرکت یک نوع رمز است بین او و بابی. همین حرکت کوچکِ انگشترِ دبی است که موجب می شود در انتهای داستان بابی به جای پول ها پی ببرد.

دو دوست و چهل میلیون دلار ...

دو دوست و چهل میلیون دلار …

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم