بخشی از رمانِ « آنها به اسب ها شلیک می کنند » اثر هوراس مک کوی

تپانچه در دستم بود. به گلوریا گفتم:

ـ بسیار خوب. هر وقت تو بخواهی.

ـ حاضرم.

ـ کجا؟

ـ درست این جا، روی شقیقه ام.

موج بزرگی منفجر شد و اسکله لرزید.

ـ همین حالا؟

ـ یاالله دیگر.

او را کشتم.

از نو اسکله لرزید و با صدای مکش به سوی اقیانوس خم شد. تپانچه را به آنسوی جان پناه پرتاب کردم.

یکی از پلیس ها، کنار من، عقب اتوموبیل نشسته بود. دیگری می راند. با سرعت می رفتیم و آژیر مدام زوزه می کشید. عین همان آژیرهایی بود که در ماراتون رقص، برای بیدار کردن ما، بکار می بردند.

پلیسی که روی صندلی عقب، کنار من، نشسته بود پرسید:

ـ چرا او را کشتی؟

جواب دادم:

ـ خودش از من خواهش کرد.

ـ می شنوی چه می گوید، هاری؟

ـ ناکس شوخی هم می کند.

پلیس عقبی دوباره پرسید:

ـ دلیل دیگری ندارد؟

گفتم:

ـ اسب لنگ را باید خلاص کرد.

                         

توضیح: املای کلمات، فاصله گذاری ها، علائم و به طور کلی، ساختار نوشتاری این متن، عیناً از روی متن کتاب پیاده شده، بدون دخل و تصرف.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم