نگاهی به فیلم بغض

نگاهی به فیلم بغض

  • بازیگران: بابک حمیدیان ـ باران کوثری و …
  • نویسنده و کارگردان: رضا درمیشیان
  • ۸۲ دقیقه؛ سال ۱۳۹۰
  • ستاره ها: ۰/۵ از ۵

قیل و قال

خلاصه ی داستان: احمد و ژاله، آواره در شلوغی استانبول، فقط چند ساعت فرصت دارند تا به سمت کشور آرزوهایشان برای زندگی بهتر پرواز کنند. پاسپورت های جعلی آماده است و برای به دست آوردن پول هم احمد به مغازه ی فرش فروشی عمویش می رود تا از صندوقش دزدی کند اما ماجراها طور دیگری رقم می خورد …

یادداشت: راستش به هیچ عنوان نمی توانم قبول کنم بیایند و بگویند این فیلم درباره ی نسل جوانِ به سیم آخر زده ای ست که دنبال خوشبختی می گردد. یا بگویند این فیلم یک اثر معترض اجتماعی ست که خواسته ها و فریاد های نسل جوان را منعکس می کند، نسلی که به مثابه دوربین پر لرزش و پر شتاب فیلم، یک جا آرام نمی گیرد ( عجب تشبیهی! ). نمی توانم بپذیرم بیایند و بگویند که این فیلم حکایت آشفتگی جوان هاست و پیامش این است که لطفاً در مملکت آرامش ایجاد کنید تا جوان ها فرار نکنند که بعد اینجوری آواره ی کوچه و خیابان های کشوری دیگر بشوند و بعدش هم معتاد بشوند و آخرش هم لت و پار. پذیرش این حرف ها، درباره ی این فیلم بسیار سخت است. آیا واقعاً حدس زدنِ این مفهوم که « این جوان ها، آواره ی کشوری دیگر هستند » در حالیکه نیم ساعت پایانی فیلم ( و البته در پنجاه دقیقه ی ابتدایی اش، یک خط در میان ) آن ها را نشان می دهد که توی کوچه و خیابان قدم می زنند و هی اینطرف آنطرف می روند، کار سختی ست؟! این راحت ترین کاری ست که می شود برای رساندن این مفهوم انجام داد. فیلم با آن ساختار پر ادا و اعصاب خردکن، مثل جوان های بی معنای فیلم، که معلوم نیست چه دردی دارند، همه چیز را فریاد می زند اما خب، صدایش به جایی نمی رسد. حکایت جوانان فیلم، حکایت جوانان فیس بوکی و وبلاگی ست که، نوشتن درددل های افسرده کننده و دلگیر و ملال آور، به کار هر روزشان تبدیل شده بدون اینکه پشت این ـ به قول معروف ـ اعتراض ها، چیزی نهفته باشد. جوانانی که خودشان هم نمی دانند چه از جان خود و دنیا می خواهند. نوشته هایی غمگینانه و تلخ همر اه با چاشنی یک جمله از یک آدم بزرگ. نوشته هایی شدیداً استرس زا و نامفهوم با پس زمینه ای خالی و بی مغز که تنها با کمک گرفتن از جملات بزرگان، می خواهند عمیق جلوه کنند ( با چشم خودم دیدم آدمی که طی دو سال، تنها یک کتاب خوانده، جملاتی از نیچه و هگل را در نوشته های ادایی و مثلاً معترضانه اش مثال آورده بود! ). جوانانی که از زمین و زمان شاکی اند اما وقتی ازشان بپرسی چرا؟ جوابی ندارند بدهند. جوانان این فیلم هم چنین چیزی هستند؛ بلاتکلیف و بی معنا. حالا شاید بگویید: خب، کارگردان هم قصدش این بود که در انتها، بگوید این جوان ها بلاتکلیفند دیگر! اگر از این بگذریم که آدم های این فیلم شدیداً تخت و یک بُعدی و سطحی هستند، پاسخ به این ادعا ساده است: آیا برای نشان دادن بلاتکلیفی چند جوان، فیلم هم باید بلاتکلیف، چند پاره و اعصاب خرد کن ( به معنای بدش ) باشد؟

 

ـ مثلاً ـ آواره ها !

ـ مثلاً ـ آواره ها !

۳ دیدگاه به “نگاهی به فیلم بغض”

  1. اتوسا می‌گه:

    شدیدا موافقم . عالی بود

  2. سمانه می‌گه:

    “حکایت جوانان فیلم، حکایت جوانان فیس بوکی و وبلاگی ست که، نوشتن درددل های افسرده کننده و دلگیر و ملال آور، به کار هر روزشان تبدیل شده بدون اینکه پشت این ـ به قول معروف ـ اعتراض ها، چیزی نهفته باشد. جوانانی که خودشان هم نمی دانند چه از جان خود و دنیا می خواهند.”
    با این قسمت کاملا موافقم این دردیه که جوونای امروز ما بهش دچار شدن…آدمایی که می خوان یه شبه به همه چی برسن به هر قیمتی….آدمایی که بدون ذره ای تلاش می خوان به همه چی برسن و از دست همه شاکی اند… اتفاقا من فکر می کنم کارگردان اینجور شخصیت ها رو خیلی خوب نشون داده…و این حس من از فیلم بود.
    به هر حال ممنون از نقدتون.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم