کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی یازده

کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی یازده

  • نام فیلم: اتاق موسیقی (The Music Room)
  • کارگردان: ساتیا جیت رای

چیزی که من از فیلم متوجهش نشدم این نکته است که ارباب روی، به چه دلیل دچار آن عقوبت شد؟ چون عاشق موسیقی بود؟ چون اربابی بود که به خود می نازید؟ اصلاً او چگونه اربابی بود؟ ظالم یا عادل؟ راستش فیلم در بیان این سئوالات کمی گنگ است و نکته ای به دست بیننده نمی دهد. جیت رای، این فیلمساز بزرگ هندی، در این فیلمش، برای من که اصلاً  جالب نیست و در واقع فیلم مهمش هم محسوب نمی شود.

  • نام فیلم: پستچی
  • کارگردان: داریوش مهرجویی

 آتقی، پستچی روستا، برای کسب درآمد بیشتر، رساندن نامه هایش را به دوستش می سپارد و خودش در خانه ی عنایت الله خان، به عنوان نوکر کار می کند. آتقی دچار سردمزاجی ست و همسر جوانش از این مسئله ناراحت است. دامپزشک روستا، با داروهایی که به آتقی می دهد، وضعیت او را بدتر هم می کند. وقتی هم که او متوجه رابطه ی همسرش با برادرزاده ی تازه از فرنگ آمده ی عنایت الله خان می شود، حال خرابتری پیدا می کند … شروع فیلم، با آن فیداین روی چهره ی آتقی که مثل مسخ شده ها، نشسته و دائم اعدادی را زیر لب تکرار می کند، شروع خوبی ست برای پرداختن به آدمی از طبقه ی فقیر که همه ی زندگی اش به دنبال پول است. مهرجویی که فیلم را براساس برداشتی آزاد از نمایشنامه ی « وُیتسِک » گئورگ بوشنر ساخته، سعی کرده درامی ایرانیزه شده را با توجه به مختصات اینجایی، به نمایش بگذارد. او در این فیلم آدمی از طبقات زیرین جامعه را نشان می دهد که فکر و ذهنش را پول تشکیل داده و البته عقیم است. این عقیم بودن، علاوه بر جنبه ی دراماتیک، دارای بار مفهومی ست. آتقی برای درمان سردمزاجی خود، دست به دامان دامپزشک روستا می شود. دامپزشکی که بدون پول، هم مردم روستا و هم دامها را درمان می کند، و  یا در واقع درمان نمی کند. داروهایی که دامپزشک به خوردِ آتقی می دهد انگار کم کم او را از هیئت انسانی به هیئتی حیوانی سوق می دهد تا جایی که حتی به دستور دامپزشک، مثل یک گاو، می تواند گوش هایش را تکان بدهد! فیلم البته هر چه جلوتر می رود گرفتار همان آفت روشنفکرنمایی می شود و به جای تعریف یک داستان درست، دست به نمادپردازی و سمبل گرایی می زند که فیلم را از هدف اصلی اش دور می کند.

  • نام فیلم: چله ی تابستان (Hundstage)
  • کارگردان: اولریخ سیدل

راستش ارتباط برقرار کردن با فیلم های آقای سیدل، تا آنجایی که من کارهای ایشان را دیده ام، کارِ بسیار سختی ست! در این فیلم چند آدم را می بینیم که هر کدام داستانکی دارند و مشکلی. بهم چسباندن این داستانک ها و مشکل ها، البته به این سادگی ها هم نیست؛ پیرمردی که همسرش مرده و او حالا عاشق مستخدمه ی پیرش شده. دختری دیوانه که دائم سوار ماشین این و آن می شود و سئوال های چرت و پرت ازشان می پرسد. زن و شوهری که با هم حرف نمی زنند و انگار بچه شان در یک تصادف رانندگی کشته شده و حالا زن ، هر کس و ناکسی را می آورد خانه و جلوی چشم مرد، با طرف رابطه برقرار می کند. مأمور نصب دزدگیری که به خاطر درست انجام ندادن کارش، از طرف رئیس توبیخ می شود … البته یکی دو شخصیت دیگر هم در داستان هستند که زیادی بی معنا جلوه می کنند. خلاصه اینکه فیلمی ست سرد و بی روح و کم توان.

  • نام فیلم: در مه (In the Fog)
  • کارگردان: سرگئی لوزنیتسا

اگر اعصابی مثل فولاد دارید، اگر صبر و حوصله ی فراوان دارید و اگر وقت و زمانی تا انتهای دنیا دارید، این فیلم  خسته کننده، بی رمق، کُند، اعصاب خردکن و طولانی را ببینید. فیلم به آدم هایی می پردازد که جنگ باعث شده همه چیزشان زیر و رو شود تا می رسیم به آن پایان تراژیکِ اثر که از قضا صحنه پردازی فوق العاده ای دارد و وجه تسمیه ی فیلم را هم آشکار می کند.

  • نام فیلم: زندگی پی (Life of Pi)
  • کارگردان: آنگ لی

فیلمی با زیبایی های بصری خیره کننده و مضمونی شدیداً دینی، الگویی برای فیلمسازان و مسئولین ماست که یاد بگیرند، فیلمِ مذهبی ساختن چجور چیزی می تواند باشد. هیچ وقت یادم نمی رود در یکی از این سریال های تلویزیونی ماه رمضان به نام « مادرانه » در اتاق پیرمردِ خوب و تمیز و سفید و فرشته و شاعر و عارف و زاهد و صادق و …، نور سبز انداخته بودند تا نشان بدهند این پیرمرد چقدر خوب است و به قول معروف، پایش را فرو کرده در حلق خوبی! دیدن این فیلم ( “زندگی پی” منظورم است! ) طبیعتاً روی پرده ی سینما و به شکل سه بعدی، لذت خواهد داد، نه در مونیتور کوچک کامپیوتر، فارغ از اینکه چقدر مضمونش را دوست داشته باشیم یا نه.

 

  • نام فیلم: ضد گلوله
  • کارگردان: مصطفی کیایی

سلیم، از راه فروش آهنگ های غیرمجاز روزگار می گذراند. یک روز متوجه می شود که در مغزش توموری دارد و دو سه ماهی بیشتر زنده نخواهد ماند. او که دائم از طرف همسرش سرکوفت می خورد که چرا باعث افتخارش نیست، تصمیم می گیرد به جبهه برود و شهید بشود … فیلم البته ایده ی جالبی دارد. اینکه آدمی برای شهید شدن به جبهه برود اما همه شهید بشوند جز او! اما مشکل اینجاست که در پس زمینه ی این ایده، هیچ چیزِ دیگری وجود ندارد و همه چیز شدیداً تخت و خالی به نظر می رسد. چه شخصیت ها که اصلاً پرورش یافته نیستند و سطحی به نظر می رسند، چه لحظات کمیک که بسیار کم هستند و چه خط سیر تحول سلیم که اصلاً پر رنگ نیست و تازه با توجه به سکانس پایانی و برگشتنِ سلیم به همان زندگی گذشته، معلوم نیست بالاخره او دچار تحول شده یا نه.

  • نام فیلم:  شهر زیبا
  • کارگردان: اصغر فرهادی

اعلا که روزهای پایانی اش را در کانون اصلاح و تربیت جوانان می گذراند، برای دوستش اکبر، تولد هیجده سالگی می گیرد اما در کمال تعجب متوجه می شود اکبر از این کار شدیداً ناراحت شده است. علتش هم این است که او با رسیدن به سن قانونی، باید اعدام شود. اعلا که تازه متوجه این قضیه شده، برای جبرانِ کارش، تصمیم می گیرد هر طور شده از رئیس تارالتأدیب مرخصی بگیرد تا رضایت خانواده ی مقتول را جلب کند …  دیدنِ دوباره ی این فیلم بعد از سال ها، موقعیت خوبی بود تا به شکلی دقیق تر به نحوه ی روایتِ قصه و پرداختن به جزئیات فیلم نامه نگاهی بیندازم. داستان در مجموعه ای از بن بست های اخلاقی در هم تنیده شده پیش می رود و به انتها می رسد؛ انتهایی که البته هیچ جوابی در پی ندارد. حاجی ( فرامرز قریبیان ) نمی داند باید رضایت بدهد یا نه. اگر رضایت بدهد، احساس می کند خونِ دخترش پایمال شده و اگر رضایت ندهد، نمی تواند مبلغ دیه ای را که باید به خانواده ی قاتل بپردازد، تقبل کند. اعلا نمی داند باید با دختر افلیجِ حاجی ازدواج کند تا دوستش اکبر آزاد شود یا برود با فیروزه، خواهر اکبر، که دوستش دارد ازدواج کند و قید همه چیز را بزند. فیلم در انبوهی از بن ست های اخلاقی به پایان می رسد. در این میان، تحول دو شخصیتِ اصلی داستان را هم شاهدیم که کم کم و ذره ذره به هم علاقه مند می شود و سعی می کنند خودشان را از منجلاب فضایی که در آن گرفتار هستند، نجات دهند، اما انگار تلاششان بیهوده است.

  • نام فیلم: فقط خدا می بخشد (Only God Forgives)
  • کارگردان: نیکلاس ویندینگ رفن

جولیان، جوانی آمریکایی ست که در تایلند، مشغول مشت زنی و شرط بندی ست. روزی که یک پلیس، برادرش را می کشد، او به تحریک مادرش، که از آمریکا به تایلند آمده تا انتقام پسرش را بگیرد، تصمیم می گیرد پلیس را بکشد …  در واقع از فیلم قبلی این کارگردان، « رانندگی »، به رغم تعریف های زیادی که از آن شده بود، چندان خوشم نیامد. این فیلم هم گرچه مانند فیلم قبلی، همچنان از یک کارگردان بسیار قدرتمند، ظریف و کاربلد خبر می دهد، اما نه داستان چندان جذابی دارد و نه قصد نویسنده از بیان این داستان مشخص است. اصولاً با قهرمانانی که در دنیای تیره و تاریک، سکوت پیشه می کنند و شاهد وقایع هستند و به قول معروف انگار زخمی دارند که آن ها را به ورطه ی سقوط می برد، چندان ارتباط برقرار نمی کنم. چه بخواهد « سامورایی » ملویل باشد و چه بخواهد این فیلم.

  • نام فیلم: فیل اسپکتور(Phil Spector )
  • کارگردان: دیوید ممت

 جسد دختری جویای شهرت، در خانه ی فیلیپ اسپکتور، خواننده و ترانه سرای معروف پیدا می شود. جامعه بر علیه او قیام می کند اما وکیل مدافعش، لیندا، با ملاقات های مداومی که با او دارد، کم کم متوجه می شود این قتل نمی تواند کار فیلیپ باشد … یک فیلم خیلی خیلی معمولی با بازی هایی خوب، مخصوصاً از سوی آل پاچینو درباره ی رابطه ی وکیل و موکلش. وکیلی که می خواهد ثابت کند موکلش آن آدمی نیست که دیگران فکر می کنند. دیگرانی که به راحتی قضاوت می کنند و بر اساس احساسات نظر می دهند و وقتی هم که پای یک هنرمند معروف در میان باشد، کار سخت تر هم خواهد شد. در این حالت، حتی کسانی که تا پیش از این، شکایتی از رفتار فیلیپ نداشته اند، وقتی جوّ را مساعد می بینند، وقتی می بینند دوربین ها همه به سمت آنهاست، ناگهان یادشان می افتد که باید از او شکایت کنند. حالا همه مدعی هستند. اما این لینداست که واقعیت ماجرا، هر لحظه برایش روشن تر می شود. او پی می برد که فیلیپ غولی نیست که دیگران ازش ساخته اند. فیلم من را یاد پرونده ی رومن پولانسکی انداخت.

  • نام فیلم: مابوروسی (Maborosi)
  • کارگردان: هیروکازو کوریدا

شوهر یومیکو، یک روز از خانه بیرون می رود و دیگر هیچ وقت برنمی گردد. یومیکو هر طور شده می خواهد با این قضیه کنار بیاید … صحنه ای در فیلم هست که در لانگ شات می گذرد. گروهی از مرد و زنان عزادار، از سمت راست کادر وارد می شوند و آرام آرام به سمت چپ می روند و در نهایت از کادر خارج می شوند. این نما، چیزی نزدیک به سه چهار دقیقه طول می کشد و نمونه ی بارزی ست از کلیت خسته کننده و بی اوج و فرود داستان. با دیدن فیلم، بسیار یاد سینمای ازو افتادم مخصوصاً که کادربندی های بی نقص کارگردان، چنین چیزی را بیشتر به ذهن متبادر می کرد. هیچ اتفاقی در فیلم نمی افتد. شاید تنها قسمت هوشمندانه ی کار جایی ست که شوهر از خانه بیرون می رود و آخرین باری ست که او را می بینیم. نمایی از کوچه و مرد که از ما دور می شود. یومیکو نظاره گر دور شدن اوست و ما ( و شاید یومیکو هم ) می فهمیم که دیگر برگشتی در کار نخواهد بود. این در واقع برمی گردد به پیش زمینه ای که فیلم در ابتدا به ما داده: یومیکوی نوجوان، مادربزرگش را تقریباً در چنین موقعیتی از دست داد، یعنی نمایی از جاده و مادربزرگ که دور می شود و دیگر پیدایش نمی شود. تأکید کارگردان روی جاده، به موتیفی تبدیل می شود که در تمام طول فیلم می بینیم و نمادی ست از رفتن و تنها گذاشتن. البته استفاده از قطاری که در همه ی فیلم رفت و آمدش را می بینیم هم چنین نکته ای را به ذهن می رساند.

  • نام فیلم: منطقه ی سبز( Green Zone )
  • کارگردان: پل گرین گراس

ستوان میلر، سرباز آمریکایی که در عراق خدمت می کند، متوجه می شود نیروهای خودی، نقشه ای برای در دست گرفتن عراق کشیده اند … میلر مثل همه ی شخصیت اول هایی که نمی خواهند تنها به آن چیزی که بهشان گفته شده قناعت کنند و حرف دیگران را دربست بپذیرند و سرشان را بیندازند پایین، دنبال حقیقت ماجراست و همین موضوع شعله ی فیلم را روشن می کند و طبق معمول هر چه هم جلوتر می رود، ماجرا پیچیده تر می شود تا جایی که می فهمد پشت تمام ماجراها، نیروهای خودی هستند. حالا نیروهای خودی به دشمن تبدیل شده اند و او مقابل سیستمی قرار می گیرد که خودش تربیت شده ای همان سیستم است. در واقع او نماینده ی آمریکای خیرخواهی ست که دوست دارد سرنوشت عراق، به دست مردم همان کشور بیفتد و این مطلب با زیرکی در ساختار روایت گنجانده شده است. داستان فیلم تا یک جاهایی خوب جلو می رود اما در ادامه بیخودی شلوغ  می شود و شخصیت های اضافه ای مثل زن روزنامه نگار وارد ماجرا می شوند که از همان اول می دانیم قرار است در پایان اطلاعات مخفیانه ای را که شخصیت اصلی در اختیارش گذاشته و در آن، پته ی بالادستی ها را روی آب ریخته، منتشر کند.

  • نام فیلم: شام من با آندره (My Dinner with Andre)
  • کارگردان: لوئی مال

والاس شان، بعد از سال ها، دوستش آندره گرگوری را در رستورانی ملاقات می کند. آن ها در طی صرف غذا، از همه چیز با هم حرف می زنند …  لوئی مال فیلمساز خاصی ست. در فیلمسازی دست به تجربه های عجیبی زده، داستان های تابوشکنانه ای را دستمایه قرار داده و به قول معروف هر کاری دلش خواسته در این عرصه انجام داده. این فیلمِ دو ساعته هم فقط در یک رستوران می گذرد و آنهم روی یک میز. جایی که والاس و آندره رو در روی هم نشسته اند و از زمین و زمان صحبت می کنند و عقاید، تردیدها و تفکراتشان را بیرون می ریزند. تمامِ این دو ساعت، صرفِ حرف های این دو می شود و آنتراکت هایی که به بهانه ی حضور گارسون بر سرِ میز ایجاد می شود، تنها لحظاتی ست که دو نفر سکوت می کنند. این فیلم فقط حرف است. اما هر چه جلوتر می رود، ذهن بیننده ( البته کسی که حوصله کند و تا آنجاها پیش برود ) بیشتر درگیر ایده های جذاب این دو نفر در باب مرگ و زندگی می شود. دیالوگ هایی که آن ها بیان می کنند، در واقع نوشته ی خودشان است. همچنان که ساختن این فیلم ( فیلم یا واقعیت؟! ) جسارت می خواهد، دیدنش هم کمی جسارت لازم دارد.

  • نام فیلم: عشق و دیوانگی (Love And Rage)
  • کارگردان: مورتن گی یِس

دنیل، پیانیست جوانی ست که برای کنسرتی بزرگ آماده می شود. استاد او پی یر، با مادرش رابطه دارد و دنیل از این موضوع ناراحت است. وقتی هم که پی یر را  با دوست دخترش می بیند، سر به جنون می گذارد … فیلم نمی تواند روی لبه ی تیغ حرکت کند. یعنی معلوم نیست دنیل بالاخره آدمی ست مجنون و دچار پارانوئا یا نه. فیلم نامه نویس با توجه به پیش زمینه ای که برای دنیل می تراشد، می خواهد اینگونه القا کند که او دچار مشکلات روانی ست چرا که پدرش هم به دلایلی خودکشی کرده است. بیننده در حین دیدن فیلم از خود سئوال می کند اگر اینگونه است، پس چطور اینهمه نشانه ی آشکار خیانت وجود دارد؟ یک روز دینل به خانه می آید و پی یر را با مادرش تنها می بیند. یک بار دیگر، پی یر را با دوست دخترش می بیند که در حال رقص هستند و یا حتی یکبار دیگر، در صحنه ای مبتدیانه، دنیل پیراهن پی یر را کنار تخت دوست دخترش پیدا می کند. خیانت آنقدر آشکار است که نمی توانیم قبول کنیم دنیل دچار سوءظن شدید باشد. همین مشکل بزرگ باعث می شود بعد از پایان فیلم، آن سئوال معروف و خطرناک را از خود بپرسیم: (( که چی؟)). نتیجه این می شود که پیانیست بودن دنیل هم هیچ ربط و تأثیری در کلیت اثر نمی گذارد و مثلاً اگر دنیل نجار هم بود، هیچ فرقی نمی کرد و باز هم می شد این داستان را تعریف کرد.

۲ دیدگاه به “کوتاه، درباره ی چند فیلم، شماره ی یازده”

  1. نگین می‌گه:

    سوال معروف (( که چی؟)) را که گاهی بعد از فیلم از خود میپرسیم، خطرناک دانستید؟چرا؟ هیچ فیلمی وجود ندارد که این سوال برایش صادق باشد؟

    • damoon می‌گه:

      « که چی؟ » به این معنا خطرناک است که شما منظور سازندگان را از ساخت یک فیلم متوجه نشوید و یا به عبارت درست تر، سازندگان نمی دانسته اند چه می خواهند بگویند. یعنی انگار بیخود و بی جهت نود دقیقه روی چیزی وقت گذاشته اید که نتیجه ای نداشته. این سئوال طبیعتاً خطرناک می شود. فیلمی هم که بعد از پایانش، چنین سئوالی از خود بکنیم، فیلم خوبی نخواهد بود، یا لااقل آنقدرها فیلم خوبی نخواهد بود.

پاسخ دادن

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

سینمای خانگی من – نقد و بررسی فیلم